در جنبش خاک،
چه نهفته است؟
دل تاریکی، روشن عشق را زاید و
درین زایش خاک،
به چه می اندیشی؟
دل من پیوسته است به نگاه تو.
تو نمی دانی!
دل من پیوسته است به لب خاموش
آن سهره ی زردی،
که دل آفتاب را در خود داشت.
لیک صدف لب تو،
مروارید عشق را،
در خود پنهان می دارد.
غرور عشقت تا چه سان پررنج است!
دل من،
بار عشق بر دل،
غم عشق در دل،
به غروری می خندد که تو در قلبت پنهان داری.
تا به کی خاموش؟
تا به کی مهر سکوت بر لب؟
چاقوی عشق می شکافد صدف لب را،
و تو در رنج آن ،
بازگویی عشق را. . .
عشقی را که من مشتاق پذیرفتن آنم!
تو چه می دانی که در قلبم چه آشوبی برپاست!
تو فقط می دانی که دل من پیوسته است
به مروارید عشقت.
دانشگاه تهران- سیم آبان ماه سال هزار و سه سد و شست و نه خورشیدی ایرانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر