ناصری تنها،
زجر کشیده به نهایت رنج
خون آلوده به خون همه ی عالمیان
به پنج زخم خون چکان
کاری ترین زخم،
نشانده به اعماق قلب تنهایش؛
میخکوب شده به سه درفش بر تخت جلالش،
. . . غوغایی اهریمنانه به پای صلیبش.
لیک ناگاه همه ساکت، همه خاموش
به آوای هراس انگیز رعد خدا
به امر خاموش نمودن غوغاگران،
تا گوش گیرد آوای حزین:
" خدای من ، خدای من . . . چرا ترک کردی مرا؟"
و تپه ی جلجتا خاموش.
خونین رنگ به گاه خموشی خورشید در دریای افق.
بر خود گرفت بار گناه آدمیان
خداوند عالمیان -
سنگین تر ز هر سنگین ترین عصیان
ز نخستین تا آخرین انسان.
ناصری تاج درد خار بر تارک
خریدار لعنت خدا از آدم،
عطرآگین به آب دهان نفرت آدم
پذیرای آن چون سنبل خوشبوی مریم ،
زیبا گرداند همه گل های عالم -
با خون خود بخشید رنگی دگر به الم:
" تازه خواهم ساخت جمله چیزها، اینک من."
پراکندند شاگردان ز گرد استاد
لیک مخفی شاگردان ناصری ، آن زمان گشتند نمایان
شاید که جا دهند او را به گوری سخت تاریک -
اما،
نداشت گنجایش گور سرد نجات دهنده ی جهان.
آنک آزاد کننده ی انسان،
سرور آرامی دهنده ی زمین و آسمان،
رضا نداد به ماندن در گوری تنگ، آسان.
جایگاه سلطنت او، قلب انسان
ز آنجا می گذرد راه او به سوی آسمان.
بیهوده می گریند زنان مرثیه خوان اورشلیم
به پندارشان، جایگاه ناصری همان گور یوسف رامه ای -
اما ظاهر شدند به اعجاب رستخیز ، قدیسان خفته
با شکافت گورهاشا ن، رستنی دوباره
تا رسانند مژده به قلب شکسته ی ... اندک مومنان:
" او بر صلیب کوبید سر . . .دیرین دشمن امان."
رخ نمود آخر شگفت ترین رویداد جهان ؛
زنان بی هوده دوان پی تدارک تدفین جسدش
شگفت زده ماندند بر جا -
به سنگی کنار رفته از در گورش
آنک تهی تا ابد مقبره اش.
ناصری وانهاد گور یوسف به خودش،
و نمایان ساخت به توما همه زخم هایش.
تا حتا بردارد بر دوش جمله شک های توما،
نشست در کنار شاگردانش به ناشتا،
وشنید به هنگام صعودش. . . حتا توما-:
" هستم اینک تا انقضای عالم همراه شما."
تهران - یازدهم اسپند ماه یک هزار و سه سد و شست و یک خورشیدی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر