copyright

Hello everyone! Our weblog is free to view, but we do not share our writings with any body! If any individual or newspaper/ magazines or other weblogs want to use our writings, they have to ask us about the permission. Any usage of our poems for making any song or art klip has to have our writen permission. Those who not respect our rights, will face legal charges. Thank you again for visiting our weblog. Enjoy and God bless. Sasan & Sonya

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

"ناصری تنها" از سونیا ماریوخنا

ناصری تنها،

زجر کشیده به نهایت رنج

خون آلوده به خون همه ی عالمیان

به پنج زخم خون چکان

کاری ترین زخم،

نشانده به اعماق قلب تنهایش؛

میخکوب شده به سه درفش بر تخت جلالش،

. . . غوغایی اهریمنانه به پای صلیبش.





لیک ناگاه همه ساکت، همه خاموش

به آوای هراس انگیز رعد خدا

به امر خاموش نمودن غوغاگران،

تا گوش گیرد آوای حزین:

" خدای من ، خدای من . . . چرا ترک کردی مرا؟"





و تپه ی جلجتا خاموش.

خونین رنگ به گاه خموشی خورشید در دریای افق.

بر خود گرفت بار گناه آدمیان

خداوند عالمیان -

سنگین تر ز هر سنگین ترین عصیان

ز نخستین تا آخرین انسان.





ناصری تاج درد خار بر تارک

خریدار لعنت خدا از آدم،

عطرآگین به آب دهان نفرت آدم

پذیرای آن چون سنبل خوشبوی مریم ،

زیبا گرداند همه گل های عالم -

با خون خود بخشید رنگی دگر به الم:

" تازه خواهم ساخت جمله چیزها، اینک من."





پراکندند شاگردان ز گرد استاد

لیک مخفی شاگردان ناصری ، آن زمان گشتند نمایان

شاید که جا دهند او را به گوری سخت تاریک -

اما،
نداشت گنجایش گور سرد نجات دهنده ی جهان.

آنک آزاد کننده ی انسان،

سرور آرامی دهنده ی زمین و آسمان،

رضا نداد به ماندن در گوری تنگ، آسان.

جایگاه سلطنت او، قلب انسان

ز آنجا می گذرد راه او به سوی آسمان.

بیهوده می گریند زنان مرثیه خوان اورشلیم

به پندارشان، جایگاه ناصری همان گور یوسف رامه ای -

اما ظاهر شدند به اعجاب رستخیز ، قدیسان خفته

با شکافت گورهاشا ن، رستنی دوباره

تا رسانند مژده به قلب شکسته ی ... اندک مومنان:

" او بر صلیب کوبید سر . . .دیرین دشمن امان."



رخ نمود آخر شگفت ترین رویداد جهان ؛

زنان بی هوده دوان پی تدارک تدفین جسدش

شگفت زده ماندند بر جا -

به سنگی کنار رفته از در گورش

آنک تهی تا ابد مقبره اش.

ناصری وانهاد گور یوسف به خودش،

و نمایان ساخت به توما همه زخم هایش.

تا حتا بردارد بر دوش جمله شک های توما،

نشست در کنار شاگردانش به ناشتا،

وشنید به هنگام صعودش. . . حتا توما-:

" هستم اینک تا انقضای عالم همراه شما."



تهران - یازدهم اسپند ماه یک هزار و سه سد و شست و یک خورشیدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر