بوم آسمان زندگیم خالی ست ز هر رنگی به جز آبی.
آبی آن می طلبد
رنگ هایی دگر تا تلاَلوی خویش نمایان سازد.
ای ناز سرو صفا بیا و
در این بوم زندگی ، رنگ سبز خویش درانداز!
رنگ سبز توست
زندگی بخش هر سترونی.
ای نرگس مسرور سپید،
در این بوم من جای گزین!
لطافت زرد و سپید توست
تلطیف کننده ی آلام بی پایان من.
بیا ای شفق خون آلود،
تویی رنگ دل من!
که در این هجران سخت خاک،
من بسی تو را گریسته ام . . .
تو را فریاد زده ام . . .___
تو ای دست سیمین فام ماه،
چرا نمی آیی؟
بیا و در من سکنا گزین و
نور دل فریب شفاف خویش را بتابان
بر هر آنچه سیاهی ست.
و تو ای یای زرین خورشید عشق،
روشنی ده به تنهایی من!
قدم های زرد توست آرزوی تنهایی بوم آبی زندگی من.
هر روز به نام تو نفس می کشم و
در هر نفس گام های زرین تو را
فریاد می زنم:
"چرا نمی آیی؟"
تهران - 8/8/1369
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر